خدایا؛بمن زیستنی عطا کن ؛ که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ! و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشیم/
مرگ بهترین لحظه  شناخت خداست روزی که بشر به این سرنوشت دچار می شود تنها لحظه ای است که تمام مخلوقات عالم پی به هستی و قدرت خدا می برند لحظه ای که برای خدا شروع فهمیدن مخلوق است و برای مخلوق پایان و لحظه ی که شروع باورهای مخلوق است و لحظه ای که خدا به این ناباوریها پایان می دهد وقتی من به مرگ خودم یا هرکس دیگری فکرمی کنم تازه به ناچیزی و بی ارزشی تمام خوبیهای اطرافم و تمام چیزهایی که دوست داشتم پی می برم . این مرگ چیست که انسان همش از آن می هراسد و من هر زمانی که در قرآن می خوانم بنام خداوند بخشنده و مهربان  و یا در هر جایی که از مرگ و زندگی بعد از مرگ می رسم خیلی متاثر و پریشان می شوم و هر موقع به ظلم انسان بر انسان که از فرعون و نمرود و همه ظالمین که در کتاب خدا میخوانم بر خورد می کنم بر خودم می بالم که بر این هستی کوچکی که دارم بسی بزرگتر از کاخ ظالمان است اما چه بر سرم می آید  در جامعه شناسی از مارکس سخن می گویم کسی که به دنبال رهایی انسانهاست از ظلمی که انسانها بر هم روا می دارند چه وجه تشابهی بین کلام خدا و مارکس هست شاید مارکس هم با خداست اما چرا مارکس گفته بود دین افیون توده هاست کسی که حرف خدا را بر زبان می آورد چرا دین را وسیله  خر کردن و خمار انسانها می داند، وسیله ای که طبقه حاکم به وسیله آن می توانند مشروعیت به وضع موجود دهند وسیله ای که طبقه محروم به وسیله آن بر نیستی خود سرپوش می گذارد و ریاضت خود را توجیه می کند شاید ما هم مسلمانان هرسال برای توجیه ها خود را به ریاضت اندازیم دین چه وسیله خوبی است می شود از حسرت ها چشم پوشید و از زیاده خواهی رها شد اما این چه سری است که قرآن دارد و آ« هم ماندگاری آن هست. همه حرفهای مارکس بر باد رفت خودش و خانواده اش خیری ندیدند و هرکس که بر اندیشه او پا نهاد خود را به نابودی کشاند مارکس شخصی بزرگ و پیامبر همه افرادی است که دنیا را در حال تضاد و کشمکش می بینند آه چه شخصیتی ، خدایا من می گویم مارکس هم مومن توست چرا که هرکه بر خوبیهای تو نظر می اندازد دوستار توست و در پی رهایی ظلم انسانهاست خدایا هر اندیش ای را مرگی است  و هر انسان با مرگ خود ، خود را با اندیشه اش زنده نگه می دارد پس چرا همه از مرگ می هراسند من هم می ترسم یادم هست که یک بار به یک مرده دست زدم خیلی سرد بود اما آن عزیز گرم چرا سرد بود خدایا این روح که تو به انسان دادی چرا گرم است مگر این گرما از وجود توست من فکر می کنم که تو گرمی مثل خورشیدی که هم عالم را به دور خود می چرخاند و همه عالم را زنده نگه می دارد خدایا چرا تو در دین تبلور یافتی چرا همه ما در دایره دین بر تو نظر داریم چرا نظرمشترک ما انسانها  ما را به گرد هم می آورد چرا خواسته ها و نخواسته ها ما را یکی می کند ، راست می گفت دورکیم هر آنچه مردم بخواهند و نخواهند آن را حرمت می دهند همان می شود دین همه مردم خدا می خواهند یک سری خدایی می خواهند که دیده شود و لمس شود مثل بت و یک سری خدایی می خواهند مثل خورشید و یک سری خدایی می خواهند که در تخیل باشد و دیده شود پس همه خدا می خواهند من می گویم خدا هست یکی می گوید خدا نیست اما باید خدا باشد چرا که همه انسانها ازاول دنیا تا به امروز می گویند خدا ، پس چیزی هست . فوئرباخ هم می گوید مردم چیزی ساختند و یادشان رفت که آن  چیز را خودشان ساخته اند و از آن ترسیدند و آن را عبادت کرده اند و آن چیز شد خدا  و درکیم چیزی که روحیه جمعی مردم می خواهد را خدا دانست همه اینها را بی خیال همه دینهای عالم خدا دارند همه آنها روش خدا شناسی دارند همه آنها به مرگ ختم می شوند پس مرگ می گوید خدا هست یا نه  حالا به هر شکل ، اثبات خدا با مرگ چه جالب هست هرکه در این بازی بخواهد یا نخواهد باید بمیرد خدایا چه شرطی برای خودت گذاشتی در هر صورت به یک جواب می رسیم اما در نتیجه و حاصل چه فرقی است در قرآن و همه کتابهایی که برای بشر برای یاد آوری و پند و اندرز دادی یک چیز مشترک می شود یافت و آن اخلاق و مرگ است خدایا اخلاق مرگ و مرگ اخلاق کجاست شاید دورکیم می گفت خودکشی دگر خواهانه آیا می شود اخلاق مرگ را بیان کرد در این سرزمین یادم می آید دررسانه ها نشان می دادند که در جنگ آدمهایی روی مین می رفتند که راه را باز کنند و برای کشور و عقاید شان اما اینکه اخلاق مرگ نبود یا کسی راکنار می زدند و خودشان رابکشتن می دادند یا مادرانی خود را فدای فرزندانشان می کردند تا به اخلاق برسند می شود گفت که اخلاق مرگ است من فکر می کنم که اخلاق مرگ نیست اخلاق مرگ دست خداست پس خدایا  سپاس ، که این اخلاق را از مخلوق ربودی ، خدایا دین تو چیست؟ که این اخلاق را داری . کنت دینی ساخت که همش پرستاری انسان است یعنی خدا نیست فقط انسان هست ما خودمان انسانها برای خودمان آدم شدیم  و خود را می پرستیم نه تکلیف داریم نه اجبار به انجام اوامر و نه دوبخشی هستیم که وقتی یکی جدا شود دیگری مثل یخ سرد می شود فقط یکی هستیم و اصل و بدل نداریم همین یکی را گرم می کنیم تا مثل آب جوش ، جوش بخورد و به حرکت آید و همش بخار بشود و هرکه هر کاری خواست انجام دهد و فقط مزاحم دیگری نشود  اما مثل اینکه دین ما آدمها با دین تو فرق دارد من نمی دانم خدایا تو چه معنایی از زندگی انسان داری تو بر چه چیز ما نظر داری که این همه در حال خلقت هستی ، همه افراد و همه عالم را شبیه بهم و در عین حال جدا و متفاوت ساختی معنی عالمی که ساختی چیست؟ معنی مرگ را تو چه می دانی؟ معنی دین را تو چه می دانی؟ از چه کسی باید پرسید که دینی که تو به ما دادی از برای چیست؟ من فکر می کنم که خودمان باید به این نتیجه برسیم که پاسخ این سولات چیست وبر می گوید که ما سولاتی در ذهن خودمان داریم و هر کجا که نتوانیم به این سولات جواب دهیم وصلش می کنیم به دین و از دین جواب می گیریم من نمی دانم این وبر بیکار هست آقا جان تو به من بگو دین چیست؟ مگر دین ختم تمام نمی دانم هاست و من هر چیزی را که نمی دانم آن را از دین بخواهم و بدانم عجب کار کردی دارد وبر هم برای ما از پارادایم خارج شد  و افتاد توی کارکردیها پس کارکرد دین از نظر وبر را هم در آوریدم پس یکی از کارکردها توجیه ظالمین دیگری توجیه بدبختی خودمان که هیچ نداریم و به ما ظلم می شود و یکی دیگر ما را گرد هم جمع می کند یا بقولی انسجام و آخر هم هر چه که نمی دانیم و جوابی برای آن ندارم به آن معنا می بخشیم و این می شود دین پس این همه دعوا که ما مسلمانان تا به امروز با دیگر ادیان داریم چیست؟ یینگر بهتر جواب می دهد چون یینگر فقط به فکر انسجام نیست راست می گوید دین تفرقه بر انگیز است این همه دعوا که می شود و همین الان هم داریم برای دین هست و با این دعوا دینمان را تکه تکه می کنیم یعنی هر کس هر جوری که می خواست و هر گروهی خواسته ها و نخواسته هاتی خود را به شکل دین در می آورد. برگر حرف منو تایید می کند چون من خودم از برگر یادگرفتم و وقتی فرقه فرقه شد هم ایدئولوژی می شود مثل ایدئولوژی مارکس و همه دعواها و ظلمها را توجیه می کند اما من که اهل دعوا نیستم من که جایی هستم که کسی کاری به دیگری ندارد اما چرا دین من با بزرگتر هایم و گذشتگانم فرق می کند جوابش را لاکمن بگوید بهتر است چرا که لاکمن از دورکیم کمی یاد گرفت و پشت پا به حرفش زد چون جامعه تغییر می کند و از سنتی به مدرن می رود دین هم تغییرمی کند و خواست ها در جامعه ای که همه افراد با هم فرق دارند دین افراد هم با هم فرق دارد و دین من هم با دین دیگران فرق دارد خدایا چرا همه دینشان با هم فرق دارد اما یک چیز در دست توست که نمی شود عوضش بکنیم و آن هم مرگ است خدایا مثل اینکه مرگ شاه کلید توست اینو چکار کنیم باید فکر دیگری کرد باید فکرم را عوض کنم به مرگ فکر نمی کنم چطور خودم و فکرم را عوض کنم از چه کسی بپرسم بوردیو خوب است بوردیو می گفت وقتی میدانها فرق کند ساختمان ذهنی هم فرق می کند من وقتی میدانم را عوض کنم باعث تغییر عادت واره ام می شود و و مثل گذشته فکر نمی کنم و در سبک زندگی من نمایان می شود و در نتیجه سلیقه هایم عوض می شود چرا که دچار تمایز با گذشته ام می شوم این رابطه دیالکتیکی میدان و عادت وار شاه کلید من هست  تا بتوانم از یاد مرگ خارج شوم اما این کلید با این قلفهای دیجیتال که کارایی ندارد من که هر کجای دنیا بروم این اینترنت و ماهواره وجود دارند و باز هم این ذهن من دچار همانندی با دیگران می شود پس نمی شود امروز به بوردیو اعتماد کرد چه خیالها که داشتم می خواستم با بوردیو از مرگ دور شوم اما این اینترنت و ماهواره که نمی گذارند. راست می گفت زیمیل گفته بود که اگر یکی از این سه تا یعنی نظریه بوردیو ، اینترنت و مرگ یکی از این سه به هم نزدیک شوند صورت و محتوا عوض می شوند اصلاً آدم نمی تواند خوب فکر کند باز هم دمه زیمیل گرم که نگذاشت پولم را برای جدا شدن از میدانم خرج کنم و یک مسافرتی داشته باشم اصلاً همین پول همه چیز هست پول داشته باشی همه چیز داری راهش هم همین پول هست و از یاد مرگ رها می شوم پول داشتن یعنی دنیا داشتن پس باید به فکر دنیا گرایی بود وقتی که به فکر دنیا باشی دیگر خدا را نمی شناسی و همه چیز برای خود من هست پس سکولار شدن هم بدنیست بالاخره یک روز آدم به دنیا می آید  و یک روز هم می میرد پس دونیا دو روز هست و باید خوش باشیم و به فکر مرگ و دنیای بعد از مرگ نباشیم راستش سروش هم همین را گفته بود که هرچه از معاد و آخرت دور شویم به سکولاریسم نزدیکتر می شویم یعنی رهایی از مرگ و زندگی بعد از مرگ یعنی راه بسوی سکولار، خیلی خوب هست اما این مردم را چه کنیم آدم که توی خلاء زندگی نمی کند و آنانی که دین دارند و به خدا اعقتاد دارند را که نمی شود نادیده گرفت و همه ادیان که بی دلیل نیستند جان هیک راست می گفت همه ادیان راه بسوی حقیقت دارند و همه ادیان به طور مساوی بهرمند از حق و باطل هستند و همه ادیان در یک چیز یعنی وجود خدا مشترک هستند و و ادیان در دیگر موارد درونی دین با هم متفاوت اند و آن هم زیاد مهم نیست راحت تر بگویم  سروش هم گفته بود ذاتیات و عرضیات دین همان  اصل و فرع دین ، عرضیات زیاد مهم نیست . خدایا فقط وجود تو مهم هست و بقیه مهم نیست و اهمیت چندانی ندارد اما  این شکل بیان از دین باور کردنی نیست اما ملکیان خیلی زیبا تر گفته است. ملکیان از جوهر دین حرف می زند و آن هم اخلاقیات که همه آدیان بنحوی از آن برخوردار می باشند و در این دنیا که با وسایل ارتباط جمعی راه بسوی جهانی شدن دارد دیگر ادیان همه مثل هم می شوند و خیلی از مناسک ها از بین می روند و یا به قول جامعه شناسان دین به شکل مدنی در می آید و ابعاد مناسکی آن کم رنگ می شود وفضایل اخلاقی برای همه به شکل مدنی در می آید پس آخر از همه دین به اخلاق ختم می شود اما یک سوال ؟بین اخلاق و خدا فرق هست؟ اصلاً جدا از هم می شوند من می گویم یک رابطه دیالکتیکی بین خدا و اخلاق وجود دارد و هر دو برای هم هستند اما کلید این رابطه در دست مرگ هست و تا نباشد مرگ انسان آدم نمی شود پس حقیقت عالم در مرگ خلاصه می شود اما چرا ما این همه مناسک داریم؟ پس چرا این همه اعمال داریم؟ من فکر می کنم اینها فقط و فقط برای ساختن بعد اخلاقی انسانهاست اگر نماز می خوانیم اگر روزه می گیریم و خیلی از اعمال دیگر در دین مان یا در دیگر ادیان صرفاً برای این هست که این اعمال باعث فضیلت روح و فربه شدن بعد اخلاق آدمی است اما چه آدمهایی که این اعمال را به نادانی گرفتند و نفهمیدند که چرا دست به این اعمال می زنند این اعمال فقط برای اخلاق آفریده شده است نه اخلاق برای این اعمال   ، انسان کمی فکر کند می فهمد که خدایی که می داند وجود دارد نیازی به اعمال انسان ندارد و اگر هم نیاز داشت چرا همه انسانها دین واحدی ندارند چرا پیام آوران او در هردوره های زمانی و در همه نقاط عالم یک آئین را نیاوردند و تنها چیزی که همه پیامبران روی آن تاکید داشتند و وجه تشابه آنهاست این است که آنها در صدد اثبات وجود خدا و عالم دیگر بودند و اگر هم عالم دیگری باشد مگر همه انسانها به یک آیین هستند که آنها را به عدالت که بزرگترین صفت خداست بسنجند تنها را سنجش انسانها همان هست که حسین (ع) فرمود ( اگر دین نداری آزاده باش) و آن همان بعد اخلاق انسان هست پس نیایم بر اعمال و مناسک دینی که سازنده بعد اخلاق انسان هست خرده بگیریم  و برای دین اصل و فرع قرار دهیم چرا که انسان با مرگ به حقیقت خواهد رسید که آن پایان همه فرضیات هست .
پس این مرگ بهترین حقیقت عالم است که همه نمی دانهای عالم را به دانم تبدیل می کند.