عشق
نمی دونم چرا عشق معنا و مفهوم متفاوتی در نزد افراد دارد معمولاً عوام عشق را برای افراد جوان و انسانهایی که در پی جنس مخالف هستند تعریف می کنند .
در نگنجد عشق در گفت و شنید عشق دریایی است قعرش ناپدید
همیشه می ترسیدم که در مفهوم عشق سستی داشته باشم اما فقط این را می دانم و به آن اعتقاد دارم که عشق حد و اندازه ای ندارد .
هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشیم از آن
وقتی از بعضی افراد پرسیده شود که عشق چیست؟ فقط این را بداند که وصال یک کس به کسی دیگر برمبنای خاصی باشد یعنی عاشقی در پی معشوق و همیشه در نظر افراد عاشق مذکر و معشوق مونث است .
به نظرم همیشه بشر از معنای عشق عاجر بود و خواهد بود . برگشت به اصل خویش همیشه راه گشای مسائل است خداوند هم عاشق و هم معشوق است عاشق مخلوق خود است چرا که همیشه ندانم کاری و گناهان او را نادیده می گیرد و معشوق است چرا که همه هستی در مقابل او درسجد و ستایش هستند.
اما عشق برای مخلوق جبر دیگری دارد فهمیدن این مطلب که همه انسانها به نوعی عاشق اند کمی بحث انگیز است مثلاً یکی عاشق یک زن است و در پی او در خیال ارضای نیازهای حیوانی خود است و یا یکی هم عاشق فاحشه زیمیل است یعنی همان پول ، چیزی که از بدو تولد خود جز تغییر در عالم ، کاری دیگری انجام نداده است چه در روابط اقتصادی و چه در روابط اجتماعی و یا کسی دیگر عاشق قدرت و زیر سلطه بردن دیگران است و یا شخصی دیگری که در پی کسب افتخارات وشهرت است و به هر حال هر کس عاشق چیزی است و این عشق تابع موقعیت و سرشت فرد است . انسانها تنها کاری که باید بکنند این است که به خودشان بیایند و بفهمند که در حال حاضر عاشق چه چیزی است.
علت عاشق ز علتها جداست عشق اصطرلاب اسرار خداست
در کل بگویم عشق یعنی خارج شدن از خود و به سمت دیگری حرکت کردن است .
گویند عشق چیست ؟ بگو ترک اختیار هر کوز اختیار ترست اختیار نیست
به هر حال انسان در عاشقی از خود خارج می شود و به سمت دیگری حرکت می کند و در این حرکت هیچ اختیاری از خود ندارد و معشوق نقشه راه اوست.
وقتی در محیط اطراف خود نگاه می اندازیم انسانها در امواج و پستی و بلندی زندگی در حرکت اند و همیشه در هر موج از معشوق خود جدا می شوند و گاهی نمی دانند که معشوق کجاست و حتی نمی دانند که چرا دارند در این هستی زندگی می کنند و گاهی به این نتیجه می رسند که زندگی چیزی است که باید به ان برسند و همین طور در امواج حرکت می کنند و از مسیر منحرف می شوند و عاشقی چیزی است که به عنوان ستون یا به عبارتی اصل و معنای عشق است و ابزار عشق هم دوست داشتن است و راهنمای عاشق برای معشوق است.
اغلب انسانها دوست داشتن را فراموش کرده اند و یا نمی دانند که دوست داشتن فقط برای هم نوع خودشان است . خداوند وقتی انسان را آفرید روح خود را در او دمید و همین باعث عشق خدا نسبت به انسان شد و بلعکس .
اما هنوز نتوانستیم این مطلب را بفهمیم که چرا این عشق همچنان وجود دارد انسانها اگر همدیگر را دوست می داشتند و عاشق هم بودند دیگر کسی مثل کارل مارکس پیدا نمی شد تا فریاد بزند که انسان ها در حال استثمار از انسان اند و دیگر پیامبرانی هم پیدا نمی شدن تامردم را از ظلم فرعونیان زمان نجات دهند یا بدتر از آن هیچ وقت انسانها در پی منجی برای رهایی بشر نخواهند بود
وقتی من به اطرافم را نگاه می کنم کمتر کسی را می شناسم که دوست داشتن را بداند و فقط منیت و خود بینی و خود بزرگ بینی را در خود تجلی داده اند
تنها را خروج انسانها از خود این است که عاشق باشند و در پی عشق اصیل باشند در این عشق جز خدا و انسان چیز دیگری نیست و می تواند در دو بعد و دو روش باشد یا انسان در پی خدا باشد و معشوقش خدا باشد و یا اینکه انسان در پی انسان باشد و انسانها همه انسانها را هم چون معشوق بدانند و همدیگر را دوست بدارند
پس بیایم همدیگر را دوست بداریم و عاشق هم باشیم .